تواضع و گذشت ایشان:
در زمان حیات رسول الله حضرت «وائل ابن حجر» که پسر پادشاه «حضرموت» بود در خدمت آن حضرت مشرف به اسلام شدند. و پس از اقامت چند روزه می خواستند به محل خود بر گردند آن حضرت معاویه را بنابر مصالحی همرا هشان فرستادند. حضرت معاویه همراه ایشان پیاده رفتند و وائل بر شتر سوار بودند حضرت وائل از خانواده ی شاهی بود و به همین تازگی اسلام را پذیرفته بود و خصائل شاهانه ی ایشان هنوز کاملا از بین نرفته بود. بنابر این خوششان نیامد که حضرت معاویه را پشت سر خود بر شتر سوار کند حضرت معاویه تا مسافتی را پیاده راه رفتند اما گرمای عربستان سوزانن بود و ایشان به تنگ آمدند و به حضرت وائل گفتند: زمین خیلی داغ است و من پیاده ام مرا پشت سر خود سوار کنید. چون وائل هنوز در افکار شاهانه بود گفت: چطور ممکن است که تو را پشت خود سوار کنم در صورتی که از افرادی نیستی که پشت سر شاهان بتوانی سوار شوی! حضرت معاویه گفتند: خیلی خوب! پس کفشهایتان را به من بدهید تا پاهایم کمی از گرمای ریگ محفوظ بماند. اما این را هم نپذیرفت و گفتند: برایت همین شرف کافی است که به سایه ی شترم که بر زمین می افتد قدم بگذارید و راه بروید. خلاصه این که ایشان حضرت معاویه سوار نکردند و کفش هم ندادند این ظاهر است که اگر حضرت وائل شاهزاده ی حضرموت بود حضرت معاویه هم شخص کمی نبود بلکه پسر سردار قریش مکه بود. اما به خاطر اطاعت از دستور پیامبر از همراهی او دستت نکشیدند و بدون اینکه خمی به ابرو بیاورند همه ی سختی ها را تحمل کردند. روزی رسید که وائل بن حجر به صورت یک فرد عادی به حضرت معاویه مراجعه می کند که ایشان خلیفه مسلمین جهان هستند و حضرت معاویه ایشان را کاملا می شناسد و تمام آن برخورد در ذهنش مستحضر می شود. اما با این حال ایشان را استقبال کرده ضیافت می دهند و باکمال اعزاز و اکرام با او بر خورد می کنند.
بر خورد معاویه با کودکان:
حضرت جبله بن سحیم می فرماید: یک بار به دوران خلافت حضرت معاویه پیش ایشان رفتم ایشان را در حالی دیدم که کودکی ریسمانی در گردن ایشان انداخته و ایشان را مهار کرده و ایشان با او راه می رفتند و بازی می کردند. عرض کردم « ای امیرالمومنین» این چکاری است که شما دارید می کنید؟ ایشان در پاسخ گفتند: ای نفهم ساکت باش! من از رسول اکرم > شنیده ام که کسی که پیش خود بچه ای دارد باید با او رفتار بچگانه کند تا او خوشحال گردد.
تقوی و ترس از خدا:
حضرت معاویه یکی از خلفاء و امرای بسیار متقی بود و همواره سعی می کرد رضایت رب العالمین را بدست آورد و تا حد ممکن از سنت و روش رسول اکرم پیروی کند. به خاطر سفارش های رسول اکرم تلاش می کرد. تا عدالت را برقرارکند و در حق کسی ظلم ننماید. (برای اثبات تقوی و ترس ایشان از خداوند متعال اشاره به یک داستان مشهور اکتفاء می کنیم). ذهبی در تاریخ الاسلام از سوید بن سعید نقل می کند که به من خبر دادند معاویه روز جمعه بر روی منبر پس از خطبه گفت: ای مردم این را بدانید که تمام مالها ازآن ماست و تمام غنیمتها نیز در دست ماست به هر کس که خودمان بخواهیم می دهیم و از هر کس که بخواهیم منع می کنیم. اندکی صبر کرد سپس از منبر پائین آمد. جمعه دوم نیز همان سخنان را تکرار نمود اما باز کسی اعتراض نکرد جمعه سوم نیز طبق منوال گذشته همان کلمات را باز گو کرد. مردی بلند شد و صدا زد ای معاویه! هر گز این طور نیست که تو می گوئی مال از آن ماست و غنایم نیز حق ماست هر کس بخواهد آن را بگیرد و بین ما و مال و غنایم ما حایل(مانع) شود با شمشیر کارش را حواله خدا می کنیم. معاویه از منبر پائین آمد و بعد از نماز به خانه رفت مأمورانش را دنبال آن شخص فرستاد که او را نزد من بیاورید. همه مردم به او گفتند: ای بیچاره خود را هلاک کردی! بعد از آوردن شخص مورد نظر به در بار معاویه دستور داد تمام در ها را باز بگذارید مردم داخل شدند و آن مرد را در حالی دیدند که با عزت و احترام در کنار معاویه بر تخت نشسته است. مردم تعجب کردند معاویه گفت: خداوند متعال اورا (این مرد را) زنده نگه دارد و (عزت بدهد) که مرا زنده کرد. چرا که من از رسول اکرم شنیده ام که حکام و امرائی هستند که سخنان بیجا و ظالمانه ای بر زبان جاری می کنند و هیچ کس جرأت اعتراض به آنها را ندارند. این جماعت حکام خود را به جهنم خواهند انداخت. من نیز سخن بیجا و ظالمانه ای مطرح کردم اما کسی بر من اعتراض نکرد. با خود اندیشیدم نکند که من از آن جماعت باشم به همین جهت جمعه دوم نیز آن را تکرار کردم اما کسی اعتراض نکرد بیشتر اندیشیدم و در فکر فرو رفتم برای اطمینان جمعه سوم نیز همان سخنان را تکرار کردم و این مرد اعتراض کرد و آن را بر من رد نمود. پس امید وار شدم که از جمله آن گروه و جماعت حکام که خود را به جهنم می اندازند. نیستم، و از گروه آنها خارج شده ام. بعد از آن هدیه ای به شخص مورد نظر داد و او را مرخص کردند.
حکایتی از معاویه و شیطان ابلیس:
حکایت کرده اند که حضرت معاویه در گوشه ای از کاخ خود خوابیده بود. در های و رودی کاخ را از اندرون بسته بود تا کسی مزاحم خواب او نشود. او در خوابی ژرف فرو رفته بود که ناگهان شبحی او را از خواب بیدار کرد. حضرت معاویه سراسیمه از خواب بلند شد ولی کسی را ندید پیش خود گفت: «همه در های کاخ بسته است این شخص موهوم از کجا به اندرون آمده است؟!» برخاست و به جست وجو پرداخت و بالاخره با شبحی بر خورد کرد و به او گفت: کیستی؟ پاسخ داد «ابلیس» حضرت معاویه پرسید چرا مرا بیدار کردی؟ گفت وقت نماز است تو را بیدار کردم تا فورا به مسجد بروی حضرت معاویه گفت : می دانم که تو حیله ای در کار داری و الا خواهان عبادت و طاعت بندگان خدا نیستی! ابلیس سخنان فریبنده بسیاری را بر زبان جاری ساخت ولی نتوانست وی را بفریبد. سر انجام غرض خود را چنین باز گو کرد « می دانی چرا از خوابت بیدارکردم؟ برای اینکه به نماز جماعت حاضر شوی اگر خواب بر تو چیره گردد و نماز فوت گردد از شدت حسرت و ناراحتی جهان در مقابل دیدگانت تیره و تار می شود و احساس درد و اندوه سرا پای وجود تو را میگیرد و سیلاب اشک از چشمانت فرو می ریزد همین حال ندامت و سوز درون از ده ها نماز بالا تر و ارجمند تر است پس تو را بیدار کردم تا به این حالت نرسی.
برگرفته از وبلاگ: کودک مظلوم افغان
جوان مظلوم افغان...
ما را در سایت جوان مظلوم افغان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: حافظ مکی ومدنی
بازدید: 216
تاريخ: سه
شنبه
4 تير
1392 ساعت: 12:22